چرا شعر بيدل در ايران دير شکفت
«... وقتي بيدل طبيعت را وصف مينمايد، به رئاليستهاي مدرن شباهت ندارد زيرا که آنها، زمين را مانند معشوقي دوست دارند و آسمان را فراموش ميکنند ولي شبيه عرفاي قديمي هم نيست که نگاه آنها به عالم مثال و حقايق آسماني متوجّه است و زمين را بکلّي فراموش مينمايند. براي بيدل، زمين، زمين است و بس، نه رمز و سمبول ... ولي همين زمين خواب آسماني ميبيند... »(3)
به نظر من دکتر بوزاني درنيافته است که در سبک هندي و از جمله در شعر بيدل، اين جنبة شعر وي ، از رسوب واقعيتي که در مکتب وقوع وجود دارد به هم مي رسد و تقريبا هر شاعر سبک هندي از آن گذاري داشته است.
صاحب اين قلم، در جائي ديگر گفتهام که «گذار سبک هندي غالباً از گذرگاه سبک وقوع است، وقوع، پيشاهنگ و طلايهدار سبک هندي بود که از نيمه دوّم قرن نهم آغازشد. بذر سبک هندي، در مزرعه وقوع، نُخست تُنُک روييد، سپس از آغاز قرن دهم، در ابتدا کم و بيش و سپس کاملاً جانشين آن شد ، سرچشمه سبک هندي هرچه باشد، مکتب وقوع ، بستر آن است. درمکتب وقوع، شاعر تجربهاي را که خود کرده و بر خود وي واقع شده است درشعر خويش نشان ميدهد و درايجاز، فصاحت را فداي «مضمونيابي» نميکند. به همين روي، در شعر کساني چون محتشم، وحشي، هلالي جغتائي و حتّي بابا فغاني، ارادت به سعدي را به وضوح ميبينيم ...ديگر آنکه در مکتب وقوع، توالي معني ابيات، حتّي در غزل، حفظ ميشود درحالي که در سبک هندي به سبب آنکه مضمونسازي و خيالبندي نازکانه، محور کوشش و حتّي جوشش شاعر است، توالي معنايي ابيات کمتر به چشم ميخورد... »
بنابراين، بخش عمدهاي از اين واقعگرايي مورد اشارة آلکساندر بوزاني در شعربيدل؛ به شعرهايي از او بازميگردد که هنوز در پوسته سبک وقوع بهسر ميبرند و به عرصه سبک هندي بيدل و طرز بيدلي پاننهادهاند يعني همان شعرهايي که بيدل خود، آنها را اعجازِ شعر خويش مينامد:
مدعّي! درگذراز دعوي طرز بيدل سحرمشکل که بکيفيت اعجاز رسد
بيگانه و آشنا به جادويي بودن شعر بيدل که زاده نبوغ اوست، اعتراف ميکنند.
لشکر انبوه و مسلّح شعر او، چه در طلايه مثنوي و چه در قلب غزل و چه در دو جناح رباعي و مسمّط و چه در کتيبه قصيده، از هند تا بخارا را فتح کرد. ورارود را درنورديد و سراسر تاجيکستان و ازبکستان را گرفت و آنگاه به سوي افغانستان شتافت.
اينک، پرسش اين است که چرا شعر بيدل به ايران، حدود سيصدسال پس از مرگ او، آنهم خائفاً يترقّب گام ميگذارد؟
دکتر سيداحسنالظّفر پژوهشگر دانشگاه لکهنو هند مينويسد:
«...دکتر شفيعي کدکني که گوينده و نويسنده ومنتقد معروف وارجمند معاصرهستند، مقالهاي تحت عنوان «بيدل دهلوي» درسال 1975 (1344خورشيدي) در مجلّه هنر و مردم به چاپ رسانيد. در اين مقاله ايشان ابهام و تعقيدي را که در کلام بيدل يافته ميشود مورد انتقاد شديد قرار داد و به شاعران جوان هم وطن خود توصيه کرد که: «عدم موفقيت بيدل در ايران با آن همه خيالهاي نازک و انديشههاي باريک، درس عبرتيست براي گويندگان جوان امروزي که آگاهانه ميکوشند سخنان خود را بهگونهاي ادا کنند که هيچکس از آن سر در نياورد و ميپندارند که ابهام و آن هم ابهام ذهن دروغين، شعر ايشان را پايدار و جاودانه ميکند. امّا تجربهاي که از وجود بيدل داريم بهترين درس عبرت است. (4) باز همين منتقد در «شاعر آينهها» که مجموعه مقالهها و ترجمههاي ايشان درباره بيدل است و در سال 89-1988 (1358خورشيدي) چاپ شده مينويسد:
سکوت و ناسپاسي و حقناشناسي ما ايرانيان در برابر عظمت و نبوغ شعري او بههيچ وجه از اهميت حقيقي مقام او در تاريخ ادبيات و زبان ملل آسياي ميانه و آسياي غربي نميکاهد و نميتواند حضور آشکار او را در حافظه جمعي اين اقوام پردهپوشي کند (5) و نه تنها همينقدر، بلکه در ادامه مينويسد:
باور کنيد از چند شاعر معاصر که بگذريم آنهم بعضي کارهاشان، مجموعه ميراث ادبي معاصران را اگر در يک کفه ترازو بگذارند و يک مصراع از نوع:
يا " گران شد زندگي اما نميافتد ز دوش من" ؛
را در کفه دیگر ترازو ، من ترجيح ميدهم همان یک مصراع به نام من باقي بمانَد و نه آن مجموعه عظيم کليشهها و کلمات پوک.
«دکتر سيداحسنالظّفر پس از نقل اين دو نظر از دکتر شفيعي کدکني، مينويسد:
«اين اختلاف عقيده در فاصله 13 سال نشان ميدهد که استاد (شفيعي کدکني) بدين نکته متوجّه شدهاند که بدون بررسي جامع و دقيق آثار يک گوينده، نميتوان درباره او قضاوتي درست کرد...»(6)
دکتراحسنالظفر ظاهرا درنيافته که استاد دکترشفيعي کدکني با ابراز اين دو فقره داوري، خواسته است جوانان ما را از افراط و تفريط در قضاوت نسبت به بيدل بازدارد؛ به همين روي، کتاب «شاعرِ آينهها» درواقع بسط و گسترش همان نظري است که ايشان در مقاله «بيدل دهلوي» در مجله هنر و مردم نوشته است، در آن مقاله هم، ايشان به «خيالهاي نازک و انديشههاي باريک» بيدل اشاره ميکند امّا جوانان را از پيروي ابهام دروغين ذهن خود آنها (و نه بيدل) بازميدارد و نيز توصيه ميکند از تعقيد و ابهامي که در برخي اشعار بيدل ديده ميشود و هيچ معناي محصّلي در آنها جز با تأويلات اغلب مالايرضي صاحبه، نميتوان يافت، دوري گزينند.(7)
چگونه پژوهشگر محترم احسنالظّفر اين موضوع اظهرمنالشمس را در مقاله دکتر شفيعي کدکني درنيافته و در تعريض به ايشان نوشته است که استاد پس از 13 سال متوجّه اين نکته شدهاند که بدون بررسي جامع و دقيق آثار يک گوينده، نميتوان درباره او قضاوتي درست کرد؟
من هم به پيروي از دکترشفيعي کدکني برآنم که افراط و تفريط، در داوري نسبت به شعر بيدل، هردو دلپسند نيست.
پس ازحدود سيصد سال بياعتنايي ؛ اين اقبالي که از سوي ايرانيان امروزه يعني از حدود سي سال پيش از شعر بيدل ميشود، البتّه مبارک است زيرا بيدل بيگمان شاعري بسيار توانا بل نابغه است؛ امّا، بايد توجّه داشت که در اين اقبال و استقبال، به تفريط فرو نغلتيم و گمان نکنيم که بيدل را ميتوان به جاي فردوسي ونظامي ومولوي و حافظ و سعدي نشاند. (8)
بيدل ابياتي دارد که هيچکس نميتواند با آن ارتباط برقرارکند و حتي با تفسير و تحليل و توضيح هم دست يافتني نيستند و اگر چنين است، که چنين هست، به قول يعقوب ليث: چيزي که من اندر نيابم، چرا بايد گفت؟
علاوه بر آن که تمام اشعارهيچ شاعري هر قدر نابغه باشد يک دست نيست. خود او گفته است:
شعر اگر اعجاز باشد بي بلند و پست نيست در يد بيضا همه انگشت ها يکدست نيست
حقيقت آنست که بيدل پنج دسته شعر دارد:
دسته اوّل از شعرهاي او به تلگرافهاي رمزي مانندهاند که گويي يا کليد رمزگشاي آنها را، او با خود به دنياي ديگر برده است و يا بايد به سختي با آن ارتباط برقرارکرد وبا پيچ وتاب براي آن معني تراشيد مانند اين بيت :
وهم تا کي شمرد سال و مه فرصت کار شيشه ي ساعت موهوم حباب است اينجا
لذت داغ جگر حق فراموشي نيست قسمي در نمک اشک کباب است اينجا
ديوان ـ چاپ صفدري هند ـ ج1ـ ص3
دسته دوّم اشعاري است که در آغاز داراي معناي روشن و ساده نيست، امّا با اندکي تأمّل يا با کمک و توضيح کساني که با زبان او آشنايي دارند، ميتوان به معناي محصّلي دست يافت.
مثلاَ:
رنگِ به گردش آمدهاي درکمين ماست گر سنگ نيستيم فلاخن چه ميکند؟
دراين بيت بيدل ميگويد: سرنوشت ما با تولّد آغاز ميشود و زندگي ما مانند فلاخن. به محض پا نهادن به جهان، براي پرتاب شدن به عالم ديگر، به گردش در ميآيد.
بنابراين هرچند اين زندگي را مانند رنگ (در رنگينکمان) زيبا ببينيم، امّا مانند سنگِ درونِ فلاخن، سرانجام فرو افکنده خواهيم شد. اگر ما سنگ نيستيم پس فلاخن روزگار که ما را براي پرتابِ نهايي ميچرخاند، چکاره است؟
اين همان معنايي است که در ديوان منسوب به امام علي(ع) در اين مصراعِ مشهور و زيبا و پرحکمت آمده است:
لِدوالِلموتِ و ابنوا لِلخرابِ. يعني زاده شويد براي مردن و بنا کنيد براي خراب شدند.
همين جا يادآور شوم که ديوان بيدل مشحون از ابياتي است که تلميح به آيات و روايات و خاصّه کلام علي (ع) دارد مانند بيت ذکر شده در بالا و يا اين بيت:
بيباکي کُن رقيب مردان اين است سر بر کف گير، سيب مردان اين است
که ترجمه شاعرانه بسيار زيبايي از اين جمله امام علي (ع) است که در جنگ جمل به فرزند خود محمّد حنفيه ميفرمايد:
اَعِرِالله جمجمتک: جمجمهات را به خدا عاريه بده!(9)
دسته سوّم اشعاري است که همه کس معناي آن را بيتوضيح درمييابد امّا يا پرواز انديشه در آنها در حدّ انتظار نيست و يا فخامتي که لازمه زبان و بيان شاعر بسيار برجستهاي چون بيدل است، در آنها به چشم نميخورد و تعداد اينگونه ابيات کم هم نيست:
با شوکت جنون هوس تخت جم که راست ديوانگان در آبله افسر شکستهاند(10)
اين شعر را براي هرکس بخواني، بيدرنگ به معناي آن دست مييابد ولي به راستي آيا اين بيت و هزاران هزار بيت نظير آن در ديوان بيدل فخامت غزل حافظ و يا سعدي را دارد: مثلاً حتّي با مقايسه با اين بيت غيرمشهور حافظ:
چراهمي شکني، جانِ من! ز سنگدلي دل ضعيف که باشد زنازکي چو زجاج
يا مقايسه فرماييد زبان و بيان اين بيت از بيدل را :
بر اميد وصل مشکل نيست قطع زندگي شوق منزل مي کند نزديک راه دور را
با زبان وبيان اين بيت از حافظ که تقريبا با شعر بيدل هم معناست:
زير شمشير غمش رقص کنان خواهم رفت آن که شد کشته او نيک سرانجام افتاد
دسته چهارم اشعاري است که هم به لحاظ زبان و هم به لحاظ معني روشن و حتي دلنشين اما معمولي و به تعبير خود بيدل «بي پهلو»يند يعني اين اشعار بيدل را بيدل نکرده اند و در ديوان هر شاعر ديگر نيز نظایر آن را مي توان يافت و با اينکه خود او مي گويد:
لفظ بي معني نباشد آنقدرها دلنشين حرف موزوني که بي پهلوست تير بي پر است
در ديوان او از اين گونه اشعار «بي پهلو» کم نيست:
مباش غافل از انداز(=ميل و شوق) شعر بيدل ما شنيدني است نوائي که کم نواخته اند
*
آنچه کلکم مي نگارد محض حرف و صوت نيست هوش مي بايد که دريابد زبان بيدلي
*
با که بايد گفت بيدل ماجراي آرزو آنچه دلخواه منست از عالم ادراک نيست
*
باهرکمال اندکي آشفتگي خوش است هرچند عقل کل شده اي بي جنون مباش
*
زندگي درگردنم افتاد بيدل چاره نيست شاد بايد زيستن ناشاد بايد زيستن
*
خيال زندگي دردي است بيدل که غير از مرگ درماني ندارد
*
تپيدم ناله کردم آب گشتم خاک گرديدم تکلف بيش از اين نتوان به عرض مدعا کردن
*
به کلام بيدل اگر رسي مگذر زجادة منصفي که کسي نمي طلبد زتو صلة دگر مگر آفرين
*
علاج زخم دل از گريه کي ممکن بود يدل به شبنم بخيه نتوان کرد چاک دامن گل را
*
گر ننالم کجا روم بيدل شش جهت بي کسي و ما تنها
*
بيدل تو جنوني کن وزين ورطه بدر زن عالم همه زنداني تقليد رسوم است
*
اگردشمن تواضع پيشه است ايمن مشو بيدل به خونريزي بود بيباک شمشيري که خم دارد
*
گر بدين رنگ است بيدل رونق بازار دهر تا قيامت يوسف ما بر نمي آيد زچاه
دسته پنجم شعرهاي بسيارزيبايي که شناسنامه اصلي بيدلند و در قلمرو نبوغ وي و با نشانههايي روشن از باريکبينيهايي که جز چشم مسلّح به سلاح باريک انديشي و ذهن جستجوگر خود بيدل، آن را نه ميبيند و نه تصوّر ميتواند کرد. اما در همان ابهام در آن ها به جايي نمي رسد که شعر را به چيستان و لغز تبديل کند . خود او حد آن را هم تعيين کرده است:
که معني آب نگردد ز ننگ عرياني
اين گونه اشعار اوست که هم اوج نبوغ اورا مي نماياند و هم او را از شعراي ديگر سبک هندي به لحاظ فوران قريحه متمايز مي کند.
اما ياد آور شوم که همين دسته پنجم يعني اصلي ترين دسته اشعاراو خود به دو شاخه تقسيم مي شود :
الف:اشعاري که زمينه عرفاني دارند و شکوه و زيبايي واوج وموج معناي آنهارا تنها با در نظر گرفتن همين زمينه مي توان دريافت. زيرا بيدل عارفي بزرگ بلکه قطبي از اقطاب عرفاي وحدت وجودي است و برخي از سخنان او بدون توجه به اين ساحت، تا حد يک مضمون باريک تنزل مي کند.
مثلا اين بيت :
از بي دماغي گفتيم فردا
يعني درهمين جهان رسيدن به بهشت ميسر بود اما ما با آرزويي بالاتر که لقاي حق است (و تنها درقيامت ممکن است) به فردا افکنديم وگفتيم فردا.
اين همان معناست که اوج آن را در گفتارامام علي عليه السلام مي يابيم ازجمله آنجا که مي فرمايد:
" الهي ما عبدتک طمعا في جنتک و لاخوفا من نارک بل عبدتک لاني وجدتک اهلا للعباده."
خداوندا تورا نه با آرزوي بهشت و نه بيم دوزخ نيايش مي کنم بلکه از آن رو که تو را سزاوار نيايش يافته ام.
يا اين ابيات:
يک زخم به به صد صبح تبسم نفروشي
*
نه با صحرا سري دارم نه با گلزار سودايي
به هرجا مي روم از خويش مي بالد تماشايي
*
محو ياريم و آرزو باقي است
وصل ما انتظار را ماند
*
بلبل به ناله حرف چمن را مفسر است
يارب زبان نکهت گل ترجان کيست؟
*
هردو عالم خاک شد تا بست نقش آدمي
اي بهار نيستي از قدر خود آگاه باش
اينگونه معاني در اشعار او همان هايي است که او مي نالد که گاه در لفظ نمي گنجند:
بيدل غريب کشور لفظ است معني ات
عرض پري به عالم مينا نگاهدار
و يا:
اي بسا معني که از نامحرمي هاي زبان
با همه شوخي مقيم نسخه هاي راز ماند
ويا:
بي نصيب معني ام کز لفظ مي جويم مراد
دل اگر پيدا شود دير و حرم گم مي کنم
ويا:
به قيد لفظ بودم عمرها بيگانه معنا
کم معنا گرفتم با پري همسنگ گرديدم
هرچند گاهي معتقد است که لفظ و معنا در شعر او عنان به عنان حرکت مي کند:
آن قدرها لفظم از معنا ندارد امتياز
در لطافت محو شد فرق پري از شيشه ام
يا :
کيست رنگ معني از لفظم تواند کرد فرق
باده چون آب گهر جوشيده با ميناي من
يا :
بيدل نفسم کارگه حشر معاني است
چون غلغله صور قيامت کلماتم(11)
ب: شاخه ديگر از همين دسته پنجم اشعاري است که به لحاظ جوشش و اوج قريحه و باريک انديشي و مضمون يابي شگرف و غير قابل تقليدند:
هر سَرِ مو بهر غفلت پيشه بالين پَر است
از براي خواب مخمل، بستري در کار نيست(12)
*
موج دريارا به ساحل همنشيني مشکل است
بي قراران نذر منزل کرده اند آرام را
*
دل اگر مي داشت وسعت بي نشان بود اين چمن
رنگ مي بيرون نشست از بس که مينا تنگ بود
*
توانگري که دم از فقر مي زند غلط است
به موي کاسه چيني گليم نتوان بافت
*
حيرت آهنگم که مي فهمد زبان راز من
گوش بر آيينه نه تا بشنوي آواز من
*
شکست رنگم و بر دوش آهي مي کشم محمل
در اين دشت از ضعيفي کاه باد آورد را مانم
*
دميده است چو نرگس در اين تماشاگاه
هزار چشم و يکي را نصيب ديدن نيست
*
نيستم بي سعي وحشت با همه افسردگي
بلبل تصويرم و تا رنگ دارم ميپرم(13)
*
نزاکت هاست در آغوش مينا خانه حيرت
مژه برهم مزن تا نشکني رنگ تماشا را
به خاطر اين دسته از اشعار بيدل است که به او حق مي دهيم اگر تفاخر کند و بگويد:
به معني گر شريک معني ات پيدا نشد بيدل
جهان گشتم به صورت نيز نتوان يافت مانندت
يا
بيدل از فطرت ما قصر معاني است بلند
پايه دارد سخن از کرسي انديشه ما
و اين غير از ايهام و به تعبير خود او «پهلو»هاي چندگانه شعر است و خود در شعري ديگر ميگويد: حرف موزوني که بي پهلوست تير بي پر است.
اين معني نزديک است به آنچه صاحب بن عباد در شعري ميسرايد:
رّقَّ الزجّاج و رقّتِالخمرُ فتشاکلا فتشابهالامرُ
فکانّما خمر و لا قدح فکانّما قدح و لاخمر(30)
البتّه، در بيت بيدل، سايه ديدگاه عرفاني وحدت وجودي او را نيز نبايد ناديده گرفت که فعلاً از بحث ما بيرون است.
با پوزش از اطاله، کلام را با چند يادآوري به پايان ميبرم:
افتخار همه مسلمانان و اهل قبله اين است که بيدل در کشوري هزار قبله و با نحلههاي گوناگون بتپرستي چون هند که مهد عرفانهاي مشرکانه شرقي است؛ او عرفان اسلامي را براي سلوک معنوي خود برميگزيند.
عُرس بيدل در ايران (که به راستي بسيار مبارک و مغتنم است)، اگر بخواهد از تقليد و آراستگي ظاهر، به سوي معنا و باطن حرکت کند بايد دبيرخانه اي دائمي دائر کند که در آن بدون کاغذبازي، سريعا با جمعآوري ميکروفيلم از همه نسخههاي اصلي و اصيل آثار بيدل به چاپ علمي و منقّح ديوان کامل و مجموعه آثار نثر وي اقدام کند تا دست محقّقان، در کارهاي تحقيقي در زمينه آثار وي باز شود. هنوز در جهان يک متن منقح از ديوان و آثار بيدل در دسترس نيست!
تا هنگامي که چاپي منقّح و نهايي از ديوان و آثار او در دسترس قرار نگيرد؛ عُرس بيدل اگر در هر سال تمام دانشمندان علاقمند به بيدل را از سراسر جهان فراهم آورد و دهها برابر بودجهاي که اکنون خرج ميشود، خرج کند؛ هنوز در سطح حرکت مي کند و هر سال تکرار همان حرکت خواهد بود. مگر آنکه ما بخواهیم تنها براي انبساط خاطرخود عرس بگيريم نه براي توسعه ي کارهاي علمي بر اساس آثار بيدل.
به قول خود بيدل:
تلاش معني اگر خاص انبساط خود است چه لازم است به هر انجمن کني تکرار
باید از افراط و تفريط در قضاوتهاي خود نسبت به آن بزرگوار بپرهيزيم و در يک فاصله مناسب با بيدل قرار بگيريم، به بيدل بچسبيم امّا نه به قيمت از دست دادن حافظ و سعدي و فردوسي و نظامي و مولوي ... . بيدل الماس درشت و درياي نور است امّا اگر کوههاي نور ديگر را از دست بنهيم، اين درياي نور به کجا تکيه کند؟
پانویس:
1- متولّد 1921 در رُم، مترجم قرآن کريم به زبان ايتاليايي و مترجم رباعيات خيام به همان زبان و مؤلف «تاريخ اديان ايران» و «تاريخ ادبيات فارسي».
2- رجوع فرمائيد به مقاله «وصف طبيعت در اشعار بيدل» در کتاب «بيدلشناسي» گردآوري و تأليف دکتر محمّد عارف پژمان، عضو هيأت علمي دانشگاه هرمزگان، چاپ دانشگاه هرمزگان، 1376، ص59 و 64. (اين مقاله در اصل يکي از دو سخنراني بوزاني در کابل است به سال 1344 خورشيدي. عنوان سخنراني دوّم او: «ملاحظاتي درباره رئاليزم بيدل است. همان، ص 65 به بعد)
3- علي موسوي گرمارودي، نگاهي کوتاه به شعر بلند عرفي، مقاله چاپ شده در «پردگيان خيال» ارجنامه محمد قهرمان به درخواست و اشراف: دکتر شفيعي کدکني و محمد جعفر ياحقّي، صص 193 و 194
4- مجله هنر و مردم، شماره 75-74، ص 44
5- شاعر آينهها، ص97
6- سيد احسن الظفر ـ «فصلنامه قند پارسي»ـ ش 39-40 ـ مقاله «بيدل شناسان» ـ ص189
7 - البتّه يک پژوهنده و عالم مسلمان، هر گاه دريابد که در تحقيق خويش اشتباهي کرده بوده است، با سرافرازي به اشتباه خود اذعان ميکند چنانکه علّامهاي مثل استاد فروزانفر نسبت به اعتقاد خود در مورد کور مادرزاد بودن رودکي، چنين کرد.
8 - «فصلنامه قند پارسي»ـ ش 39-40، ص 97
9 نهج البلاغه صبحي صالح ـ ص 55
10 - ديوان چاپ مطبعه صفدري، بمبئي 1299 هجري قمري، ص 185
11 اين بيت ياد آور گفته مشهور شکلوسکي فرماليست روسي است که مي گويد :«شعر رستاخيز کلمه ها ست» ولي بيدل آنرا حدود 200 سال يش از شکلوسکي بيان کرده است.
12 - ديوان چاپ هند، مشهور به چاپ صفدري، ص 79
13 - واعظ قؤويني مي گويد: ناله من زناتواني ها بي صداتر ز آب تصوير است
14 - به نقل از قند پارسي، مشاره 40-39، ص 66
15 - اين بيت را خرابِ اعتقاديم و خراب اعتقاديم (به طريق ترکيب) هر دو نوع خواندهاند. همينجا بايد يادآور شوم که انشاءالله در صددم «فرهنگ ترکيبات بيدل» را فراهم آوردم. بيگمان بيدل با گستره عظيمي که شعر او در ترکيبات دارد، درصدد هم چشمي با ترکيبسازان بزرگي چون خاقاني، نظامي، خلّاقالمعاني کمالالدين اسماعيل و حافظ و امثال آنان بوده است.
16 - «فرّخي ميگويد که امير محمّد که تربيت اشرافي داشته و دانش آموخته بود شعرها را نقد ميکرده است:
هنگام مدح او دل مدحتگران او از بيم نقد او بهراسد به شاعري
نقدي درست و در و هيچ عيب ني کان نقد را وفا نکند شعر بُحتُري
رجوع فرمائيد به: فرامرز آدينه کلات، مقاله: پايگاه اجتماعي شعر و شاعري در دوره ساماني، فصلنامه پاژ: س 1، ش2، ص 23
نيز منوچهري دامغاني در نقد شعراي همدوره خويش، ميسرايد: بچّه ناوردن به از شش ماهه افکندن جنين
17 - از جمله رجوع فرماييد به مقاله تأثير بيدل بر غالب در مجلّه دانش، اسلام آباد، شماره 51.
18 - احسنالظفر، مقاله بيدل شناسان، فصلنامه قند پارسي، شماره 40-39، ص 160
19 - همان
20 - همان، ص 165 به نقل از اختيارات شبلي، مطبوعه معارف پرس، 1982، ص54
21- همان، ص 166، به نقل از نگارستان فارس، عاکف بُکدپو؛ دهلي، 1992، ص 187
22 - قند پارسي، ص 168
23 - اسير بيدل، منتخب آثار محمد عبدالحميد اسير (قندي آغا)، تهران 1385، ص 26
24 - قند پارسي، ص
25- طليعه تجدّد در شعر فارسي، از: دکتر احمد کريمي حکّاک، ترجمه مسعود جعفري ص 67
26- «اين اصطلاح را ظاهراً محمد تقي بهار در اوائل قرن بيستم وضع کرده است» رجوع فرماييد به: طليعه تجدّد در شعر فارسي از دکتر احمد کريمي حکّاک، ترجمه مسعود جعفري، نشر مرواريد، تهران، 384 زيرنويس 1 از ص 67
27 - اسدالله حبيب، پژوهشگر افغاني مقيم آلمان مينويسد: «... از نيمههاي سده هژده ترسايي تا نيمههاي سده نوزده، دوره بيدلگرايي در تاريخ شعر دري افغانستان است، يعني شعر به دور انديشه و بيان بيدلي ميچرخد. پس از آن نيز پيروي بيدل ادامه مييابد، تا امروز» دکتر اسدالله حبيب. مقاله: عبدالقادر بيدل در قلمرو تئوري ادبيات و نقد ادبي، قند پارسي، شماره 40، ص92
28- آزاد دهلوي، نگارستان فارس، عاکف بُکدپو، دهلي، 1992، ص 178 به نقل از مقاله بيدل شناسان دکتر احسنالظفّر، در مجلّۀ قند پارسي، شماره 40-39 ص166
29- از بيدل تا نيما، مقالهاي است در حدّ رسالهاي مفرده که صاحب اين قلم در زمينه ارائه همه مؤلّفههاي مشترک شعر نو و سبک هندي که مشغول نگارش و پژوهش آن است.
30 - دکترسيد ضياء الدين سجادي ، « شعر هاي مشهور » ص348
روانشاد دکترسيد ضياء الدين سجادي ترجمه ي فارسي شعر صاحب بن عباد را از لمعات فخرالدين عراقي(لمعه ي دوم)نقل مي کند:
از صفاي مي و لطافت جام درهم آميخت رنگ جام و مدام
همه جام است و نيست گويي مي يا مدام است و نيست گويي جام
آنگاه اغلب منابعي که شعر عربي صاحب و ترجمه فارسي آن از عراقي (يا از ابوالوفاشوشتري طبق نظر برخي ديگر از منابع) را نقل کرده اند آورده است.